شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
راه کنار آمدن با عشق یک طرفه چیست؟

راه کنار آمدن با عشق یک طرفه چیست؟

وقتی کسی که عاشقش هستید، دوستتان ندارد…..

مهم نیست، هیچ اشکالی ندارد، اصلاً مهم نیست!

سخت است ولی خوب بالاخره پیش می آید.

شما عاشق کسی هستید که یک روزی دوستتان داشت.

یا

عاشق کسی هستید که طوری رفتار کرده بود که انگار به دست آوردن عشق او امکان دارد ولی الان می بینید که اینطور نیست.

یا

عاشق کسی هستید که اصلاً احساسی مشابه به شما ندارد و در آینده هم نخواهد داشت.

هیچوقت.

یا

شما عاشق کسی بودید و او هم عاشق شما بود تااینکه یک نفر جدید از راه می رسد و او شما را بخاطرش ترک می کند. دوستانتان می گویند که شما از هر نظر بسیار بهتر از این فرد جدید هستید ولی عشق سابقتان همچنان با او مانده است.

داستانتان هر چه که باشد، شما را با دردی جانفرسا بر جای گذاشته است.

همینطور که روزهایتان را درست مثل یک زامبی پیش می برید، تنها کاری که از دستتان برمی آید مرور دوباره و دوباره ی خاطرات در ذهنتان است. با خود فکر می کنید که کجای کار اشتباه کرده اید؟ چه باید می کردید که این اتفاق نمی افتاد؟ این فکر کردن ها می خواهد دیوانه تان کند. نه غذا می خورید و نه درست می خوابید.

احساس طرد شدگی می کنید. تصور می کنید یک اشکالی دارید. نمی دانید برای اینکه این فرد به شما علاقه مند شود چه باید بکنید.

اگر عشقتان با یک فرد جدید است که به مراتب از شما پایین تر است، نمی توانید درکش کنید. انگار عشق سابقتان چشمانش را رو به ایرادهای او بسته است و بدی هایش را نمی بیند. هر چه فکر می کنید به هیچ نتیجه ای نمی رسید. وقتی آن دو را با هم تصور می کنید اعصابتان به هم می ریزد. فکر می کنید کم کم دیوانه می شوید.

اگر هیچ کس دیگری در زندگی عشقتان نباشد، کنار آمدن به این مسئله حتی سخت تر می شود. عشقتان خیلی راحت یک روز از عشق شما فارغ شده یا اینکه روزی که شما عاشقش شدید او نتوانسته این حس را به شما پیدا کند. بارها برای شما توضیح داده است ولی هیچ چیز به جز شنیدن جمله «دوستت دارم» از زبان او شما را آرام نمی کند.

بدترین حالت این است که او دوست داشته باشد تنهایش بگذارید. هیچ کس دیگری هم در زندگی او نیست و هیچ دلیل درست و حسابی هم برای این کار خود ندارد. فقط خیلی راحت به شما گفته است، «می خوام تنها باشم.» آنوقت شما مدام به این فکر می کنید که او «هیچ چیز» را به «شما» ترجیح داده است.

ممکن است به هم قول داده بودید که اگر روزی چنین اتفاقی بینتان افتاد پیش مشاور روانشناس بروید ولی الان از رفتن پیش مشاور سر باز می زند. شاید هم یک روز به شما گفته بوده که غیرممکن است روزی دیگر عاشقتان نباشد ولی الان این اتفاق افتاده است.

چه بلایی سر آن وعده ها آمده است؟ چه بلایی سر کسی که آنقدر عاشق شما بود آمده است؟ حس امنیت عشقتان کجا رفته است؟ چه بر سر زندگی ای گذشته تان آمد؟

شاید عشق سابقتان نگرش جدیدی پیدا کرده است. شاید درگیر میهمانی های شبانه، الکل یا موادمخدر شده باشد. شاید افسردگی گرفته است. شاید به شما خیانت کرده یا به نوعی مورد آزار و سوءاستفاده قرارتان داده است و به جای عذرخواهی رابطه را ترک کرده است.

در تقریباً تمام این سناریوهای طرد شدن، اولین واکنش ناباوری است. فکر می کنید این اتفاق غیرممکن است. میلیون ها دلیل برای رفتار او برای خودتان می آورد که هیچکدام ربطی به احساس او به شما ندارد. با خودتان فکر می کنید، دچار بحران موقتی شده است و مدتی به استراحت نیاز دارد. یا آدم موقتی وارد زندگی او شده و به زودی به اشتباهش پی می برد و دوباره پیش شما برمی گردد.

فکر می کنید فقط کافی است صبر کنید.

به تنها چیزی که می توانید فکر کنید این است که چقدر تمام این مدت کنار هم شاد و خوشبخت بوده اید. این مدت ممکن است چند هفته یا چند ماه یا چند سال باشد. هر چه که باشد ذهنتان لحظه به لحظه ی آن را مرور می کند.

کنار آمدن با اولین برخوردهای او برای طرد کردنتان بسیار دشوار است. عصبانی هستید، آسیب دیده اید، شخصیتتان خرد شده است.همه خانواده و دوستانتان را با داستان های ناراحت کننده تان خسته کرده اید. زیر چشمتان گود افتاده است. زمان به تندی می گذرد و مطمئنید که دیگر هیچوقت مثل قبل شاد و سرزنده و عاشق نخواهید شد.

بین پذیرفتن و عدم پذیرش حقیقت اینطرف و آنطرف می روید. با خودتان می گویید، بالاخره چیزی تغییر می کند. این یک دوره کوتاه است. کاملاً موقتی است. می گویید همین جا می نشینید و منتظر می مانید تا عشقتان دوباره برگردد.

ولی قسمت دیگری از شما احساس می کند که باید کاری کند. مطمئن نیستید که چه کاری ولی می دانید که نمی توانید فقط بنشینید و منتظر بمانید. همه گزینه ها و انتخاب ها در ذهنتان چرخ می زند.

با خودتان می گویید، من همه چیز را تغییر می دهم. به او زنگ می زنم یا پیام می دهم. با هم حرف می زنیم. برای او توضیح می دهم که کارش اشتباه است و ما به همدیگر تعلق داریم. یا نه! با خودتان می گویید امروز لباس های خوب می پوشم و بیرون می روم و خوش می گذرانم و چندین و چند عکس می گیرم و در شبکه های اجتماعی ام می گذارم تا ببیند که من بدون او هم می توانم خوشحال باشم. این باعث می شود دلش برای خوشگذرانی با من تنگ شود و دوباره پیش من برگردد.

حتی ممکن است با خودتان فکر کنید که وانمود کنید کس دیگری در زندگی تان آمده است. بعد می گویید، نه، نه صبر کن. دارم دیوانه می شوم. پیام دادن بهتر است. تصادفی پیامی به او می دهم که انگار می خواستم به عشق جدیدم بدهم. بعد عذرخواهی می کنم. آره این خوبه.

همه این فکر ها پشت سر هم به ذهنتان می آید. فکرهایی احمقانه، عاقلانه یا بینابین.

قبل از اینکه کاری بکنید، یک قدم به عقب بردارید. نفس عمیق بکشید و بنشینید. نمی خواهید که از مغز یک نفر پرستاری کنید. اگر او نمی تواند به تنهایی تشخیص دهد، حتی گفتن عاقلانه ترین و منطقی ترین جملات هم به او کمکی نمی کند.

وقتی وارد حالتی می شوید که به دنبال روش هایی خلاقانه برای متقاعد کردن و برگرداندن او هستید، فراموشتان می شود که برنده شدن در این مبارزه با عقل عشق سابقتان، وضعیتی موقتی است. نیازی نیست شما از نورون ها داخل مغز کسی پرستاری کنید تا رابطه شان را با شما بر هم نزنند. بگذارید بروند و همه سناریوهای ناراحت کننده شان را هم با خود ببرند.

منبع: آلامتو

(Visited 30 times, 1 visits today)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *